X
تبلیغات
اشکهای خند دار

اشکهای خند دار

هرگاه که دوست داری کسی همواره به یادتو باشدبه یادمن باش که همواره به یادتو هستم. "آیه 152/سوره بقره"

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

مرد باس...


ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺶ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺰﻧﻪ ، ﺑﻌﺪ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻩ ، ﺑﺮﻩ ﺳﻤﺘﺶ ، ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮﺵ ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻏﺮﻩ ﻭ ﻣﻼﻳﻤﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻪ :

ﺑـــــــــــﻮﺱ ﻳﺎ ﻛﺘﻚ !!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 22 فروردین1393 ساعت 21:23 توسط امیر |

اولين پست 93

دوس دارم
 ی روز
 اره فقط ی روز
 دنیارو از نگاه مادری ببینم
 که هر بسته قرص کودک سرطانیش دو ملیون تومنه,
 شوهرش ی کارگر سادس,
 ولی ایمانش ی دریاس,
 میخوام ببینم خدای اون چه شکلیه که اینجوری عاشقشه




ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ..
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ،
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ...
ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ
ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ..
ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... شخصییتش ...
حتی ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗــــــﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین1393 ساعت 15:2 توسط امیر |

موافقي ؟!

پسری که با عشقش مثل یه "پرنسس" رفتار میکنه
مشخصه که تو دستای یه "ملکه" بزرگ شده ...




مرد باس تو ماشین موقع دنده عوض کردن
دست زنش ازش جدا نشه.....
مرد باس وقتی تماس منزل رو جواب میده بگه جان دلم تا زنش دلش ضعف بره واسش.....

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392 ساعت 0:37 توسط امیر |

گوشه 2 چشمتون رو بکشید و اگه چیزی دیدید و دوسش داریدقول بده سه تا نظر بزاري!


+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392 ساعت 0:2 توسط امیر |

با کلاس ترین اسم دختر


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1392 ساعت 23:48 توسط امیر |

همه مشکلات از وقتی شروع میشوند که بخواهی احساست را به کلمه ترجمه کنی...



ماه هاست فراموشش کرده ام


خاطراتش را هم

اما نمیدانم چرا هنوز

دستانم با نوشتن نامش ذوق می کنند؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1392 ساعت 2:25 توسط امیر |

یک فداکار گم نام و دو فداکار نامی

 
نفر سمت راست دهقان فداکار همون ریز علی خواجوی که همه میشناسیمش و توی کتابای دبستانمون باهاش آشنا شدیم
نفر سمت چپ: پدر حسین فهمیده که اونم خوب میشناسیم و با فداکاری پسرش همه آشنا 
هستیم اما نفر وسط رو کی میشناسه ؟
 
ایشون حسن امیدزاده ، معلم فداکاری هست که در سال 76 برای نجات ۳۰ دانش آموز گرفتار در آتش سوزی مدرسه روستای "بیجارسر شفت" خود را به شعله های آتش زد و از ناحیه سر و صورت دچار سوختگی شدید شد
 
یشون پس از ۱۵ سال تحمل درد و رنج ناشی از سوختگی شدید  در بیمارستان فومن جان به جان آفرین تسلیم کرد
 
این فداکاری رو باید توی کتابای تاریخ نوشت

+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1392 ساعت 18:40 توسط امیر |

يه مرد واقعي ...


یک مرد واقعی همانطوری با همسرش
رفتار میکند
که میخواهد مرد دیگری

با دخترش رفتار کند






+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392 ساعت 16:51 توسط امیر |

بعله اينجورياست


ﻣﻦ ﺗـــــــــــﮏ ﭘﺮﻡ ...

ﻭﻟﯽ ﺯﯾﺮ ﭘـــﺮﻡ ﺧﯿﻠــــــــــﯿﺎﺭﻭ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺗــــــــﻮﺍﻡ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻭﺳـــﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﻧﻪ ﺍﯾﻨــــــﮑﻪ ﺁﺩﻡ ﮐـــــــﻢ ﺩﺍﺭﻡ..
.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1392 ساعت 0:23 توسط امیر



Photo: ‎دوست دارم

برگردم اون دوران که

مامانم بیدارم میکرد و میگفت:

پاشو ببین چه برفی اومده …‎




دوست دارم

برگردم اون دوران که

مامانم بیدارم میکرد و میگفت:

پاشو ببین چه برفی اومده …

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1392 ساعت 20:13 توسط امیر |

حتما بگو


+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392 ساعت 16:16 توسط امیر |

نقش یک خنده به صورت دارم


آخرین بار که من از ته دل خندیدم. علتش پول نبود...

انعکاس جوک هر روز نبود
علتش چهره زولیده یک دلقک گیج یا زمین خوردن یک کور نبود...
من به من خندیدم...
که چونان دلقک گیج پای میلنگانم
نقش یک خنده به صورت دارم و دلم غمگین است...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392 ساعت 0:9 توسط امیر |


کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود, مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده
بودن و نرفتن
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروي وبی رهاورد برگردي. کاش می دانستی آنچه در جست
وجوي آنی, همین جاست...
مسافر رفتو گفت: یک درخت از راه چه می داند, پاهایش در گل است, او هیچ گاه لذت جست وجو را
نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهددید جز آن که
باید.
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت, هزار سالِ پر خم و پیچ, هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود, اما غرورش را گم کرده بود...
به ابتداي جاده رسید. جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله, بالا بلند و سبز کنار جاده
بود.
زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر, در کوله ات چه داري, مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم, شرمنده ام, کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب, وقتی هیچ چیز نداري, همه چیز داري.اما آن روز که می رفتی, در کوله ات همه چیز
داشتی, غرور کمترینش بود, جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...
دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و
تو نرفته اي, این همه یافتی!
درختگفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم , و پیمودن خود, دشوارتر از پیمودن جاده هاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع)
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1392 ساعت 4:1 توسط امیر |

به سلامتی کسی که ما رو گذاشت ذخیره و دیگران رو بازی داد

ﺩﻧـﯿـﺎﯼ ﭘـﺴـﺮﺍ ﭘـُﺮ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺮﺍﻫـﻦ ﻭ ﺷـﻠـﻮﺍﺭ ﻭ ﮐـﺘـﻮﻧـﯼ ﻭ ﮐـﺎﻟـﺞ ﻭ ﻋـﻄـﺮ

ﭘـُﺮ ﺍﺯ ﻗـﺮﺍﺭ ﺑـﺎ ﺭﻓـﯿـﻘـﺎﺷـﻮﻥ ﺗـﻠـﻔـﻨـﻬـﺎﯼ 1 ﺩﯾـﻘـﻪ ﺍﯼ ﺑـﺎ ﻣـﻮﺿـﻮﻉ ﭼـﯽ ﮐـﺎﺭﻩ ﺍﯼ ﺩﺍﺩﺍﺵ ﺑـﺮﯾـﻢ ﺑـﭽـﺮﺧـﯿـﻢ؟ !؟ !

ﺁﻫـﻨـﮓ ﮔـﻮﺵ ﺩﺍﺩﻧـﺎﯼ ﻧـﺼـﻒ ﺷـﺐ ﺗـﻮ ﺍﺗـﻮﺑـﺎﻧـﺎ . . .


ﺩﻭﺵ ﮔـﺮﻓـﺘـﻦ ﻫـﺎﯼ 5 ﺩﯾـﻘـﻪ ﺍﯼ


ﻛـﻠـﻤـﻪ ﻫـﺎﻱ ﺭﻣـﺰﻱ ﻛـﻪ ﻓـﻘـﻂ ﺧـﻮﺩﺷـﻮﻥ ﻣـﻌـﻨـﻴـﺸـﻮ ﻣـﻴـﺪﻭﻧـﻦ


ﺭﺍﺯﺍﻳـﻲ ﻛـﻪ ﻓـﻘـﻂ ﺧـﻮﺩﺷـﻮﻥ ﺍﺯﺷـﻮﻥ ﺧـﺒـﺮ ﺩﺍﺭﻥ


ﻣـﺴﺨﺮﻩ ﻛﺮﺩﻥ ﻫﻤﺪﻳﮕﻪ ﺷـﻮﺧـﯽ . . .


ﮔـﺎﻫـﯽ ﺑـﺤـﺚ ﻫـﺎﯼ ﺟـﺪﯼ ﺩﺭﺑـﺎﺭﻩ ﯼ ﺁﯾـﻨـﺪﻩ ﻭ ﮐـﺎﺭ


ﺩﻧـﯿـﺎﯼ ﭘـﺴـﺮﺍ ﭘـُﺮ ﺍﺯ ﭘـﯿـﺮﺍﻫـﻦ ﻫـﺎﯼ ﻣـﺮﺩﻭﻧﻪ ﻭ ﺗـﻨـﻬﺎﯾـﯽ ﻭ ﺭﻓـﯿـﻘـﺎﺷـﻮﻥ . . .


ﭘـُﺮ ﺍﺯ ﺗـﻠـﺎﺵ ﺑـﺮﺍﯼ ﻣـﺨـﻔـﯽ ﮐـﺮﺩﻥ ﻏـﻤـﺎﺷـﻮﻥ

+ نوشته شده در چهارشنبه 17 مهر1392 ساعت 1:17 توسط امیر |

يادداشت هاي خودم

وقتی در ظاهر ساکتم وبا کسی حرفی نمیزنم

درواقع آن وقت مشغول حرف زدن با خودم هستم ....

در آن لحظه درونم غوغایی از کلمات برپاست...

غوغایی از تناقض ها..چراها..و... .



به نظر من هميشه از ادما گذشت كنيد ميدونيد چرااااااااااااااا ؟!

به اين فكر نكنيد كه لايق گذشت هستن  يا نه  !!!!

گذشت كردن

فقط فقط واس ارامش خودتونه

هيچ وقت نذاريد كسي ارامشتون رو بهم بزنه


از آدم‌ها بگذر!.

دلت را گنده‌تر کن .

ناراحت این نباش

که چرا جاده‌ی رفاقت با تو همیشه یک‌طرفه است ؛ مهم نیست اگر همیشه یک‌طرفه‌ای !

شاد باش که چیزی کم نگذاشته‌ای و بدهکار خودت ، رفاقتت و خدایت نیستی !



+ نوشته شده در پنجشنبه 21 شهریور1392 ساعت 14:59 توسط امیر

سام و مولي ( قشنگ ترين داستان عاشقانه دنيا )

هر کی میخواست یه زندگی عاشقانه رو مثال بزنه بی اختیار زندگی سام و مولی رو بیاد می اورد.یه زندگی پر از مهر و محبت.تو دانشگاه بصورت اتفاقی با هم آشنا شدن ،سلیقه های مشترکی داشتن ،هر دو زیبا ،باهوش و عاشق صداقت و پاکی بودن و خیل زود زندگی شون رو تو کلیسا با قسم خوردن به اینکه که تا اخرین لحظه عمرشون در کنار هم بمونن تو شادی دوستان و خانواده هاشون اغاز کردن.همه چیشون رویایی بودو با هم قرار گذاشتن بودن یک دفترچه خاطرات مشترک داشته باشن تا وقتی پیر شدن اونا رو برای نوه هاشون بخونن و با یاد اوری خاطرات خوش هیچوقت لحظه های زیبای با هم بودن رو از یاد نبرن.واسه همین قبل از خواب همه چی رو توش مینوشتن . با اینکه 5 سال از زندگیشون میگذشت هنوزم واسه دیدار هم بی تابی میکردند .وقتی همدیگه رو تو اغوش میگرفتند دلاشون تند تند میزد و صورتشون قرمز قرمز میشدو تمام تنشون رو یه گرمای وصف نشودنی اسمونی فرا میگرفت. همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه سام اونروز دیر تر به خونه اومد، گرفته بود دل و دماغی نداشت مولی اینو به حساب گرفتاری کارش گذاشت،اما فردا و فرداهای دیگه هم این قضیه تکرار شد وقتایی که دیر میکرد مولی دهها بار تلفن میزد اما سام در دسترس نبود ووقتی به خونه برمیگشت جوابی برای سوالات مولی که کجا بودو چرا دیر کرده نداشت. برای مولی عجیب بود باورش نمیشد زندگی قشنگش گرفتار طوفان شده باشه .بدتر از همه اینکه از دفترچه خاطراتشون هم دیگه خبری نبود.تا اینکه تصمیم گرفت سام رو تحت نظر بگیره اولین جرقه های ظنش با پیدا شدن چند موی بلوند رو کت سام شکل گرفت بعد هم که لباسهاشو بیشتر کنترل کرد بوی غریبه عطر زنانه شک اونو بیشتر کرد .نه نه این غیر ممکن بود اما با دیدن چندین پیامک عاشقانه با یک شماره ناشناس در تلفن سام همه چی مشخص شد .سام عزیزش به اون و عشقشون خیانت کرده بود حالا علت تمام سردیها بی اعتناییهاو دوریها سام رو فهمیده بود.دنیا رو سرش خراب شد توی یک لحظه تمام قصر عشقش فرو ریخت و جای اونو کینه نفرت پر کرد .مرد ارزوهاش به دیوی وحشتناک تبدیل شده بود.

اون شب سام در مقابل تمام گریه ها و فریادهای مولی فقط سکوت کرد.کار از کار گذشته بود .صبح مولی چمدونش رو بست و با دلی مملواز نفرت سام رو ترک کرد وبا اولین پرواز به شهر خودش برگشت..روزهای اول منتظر یک معجزه بود،شاید اینا همش خواب بود .اما نبود .همه چی تموم شده بود.اونوقت با خودش کنار اومد و سعی کرد سام رو با تمام خاطراتش فراموش کنه.هر چند هر روز هزاران بار مرگ سام خائن رو از خدا ارزو میکرد.ولی خیلی زود به زندگی عادیش برگشت. .3سال گذشت و یه روز بطور اتفاقی تو فرودگاه یکی از هم دانشگاهیاش رو دید.خواست از کنارش بی اعتنا بگذره اما نشد.دوستش خیلی این پا اون پا کرد انگار میخواست مطلب مهمی رو بگه ولی نمیتونست. بلاخره گفت:سام درست 6ماه بعد از اینکه از هم جدا شدید مرد.باورش نشد مونده بود چه عکس العملی از خودش نشون بده تمام خاطرات خوشش یه لحظه جلوی چشش اومد .اما سریع خودش رو جمع جور کرد و زیر لب گفت:عاقبت خائن همینه.واز دوستش که اونو با تعجب نگاه میکرد با سرعت جدا شد..اون شب کلی فکر کرد و با خودش کلنجار رفت تا تونست خودش رو قانع کنه برگشتن به اونجا فقط به این خاطره که لوازم شخصیش رو پس بگیره و قصدش دیدن رقیب عشقیش و کسی که سام رو از اون جدا کرده بود نیست سئوالی که توی این 3 سال همیشه آزارش داده بود.اخر شب به خونه قدیمیشون رسید.باغچه قشنگشون خالی از هر گل وگیاهی بود چراغها بجز چراغ در ورودی خاموش بودند.در زد هزار بار این صحنه رو تمرین کرده بود و خودش رو آماده کرده بود تا با اون رقیب چطوری برخورد بکنه.قلبش تند تند میزد. دنیایی ازخاطرات بهش هجوم اوردن کاشکی نیومده بود .ولی بخودش جراتی داد.بازم زنگ زد اماکسی در رو باز نکرد.پسر کوچولویی از اون ور خیابون داد زد:هی خانوم اونجا دیگه کسی زندگی نمیکه.نفس عمیقی کشید.فکر خنده داری به نظرش رسید کلیدش همراش بود.کلیداش رو دراورد وتو جا کلیدی چرخوند . در کمال ناباوری در باز شد/همه جا تقریبا تاریک بود و فقط نور ورودی کمی خونه رو روشن کرده بوددلشوره داشت نمیدونست چی رو اونجا خواهد دید.کلید برق رو زد .باورش نمیشد/همه چی دست نخورده سر جاش بود .عکسهای ازدواجشون ،مسافرت ماه عسلشون خلاصه همه عکسا به دیوارها بودند.و خونه تمیز بود.با سرعت بطرف اتاق خوابشون رفت تا ببینه وسایلش هنوز هست یا نه دلش میخواست سریع اونجا رو ترک کنه .چشمش به اتاق خوابش که افتاد دیگه داشت دیوانه میشد.درست مثل روز اول.کمد لباسهاش رو باز کرد تمام لباسهاش و وسایل شخصیش مرتب سر جاشون بود.ناخوداگاه رفت سراغ لوازم سام.کشو رو کشید و شروع کرد به نگاه کردن از هر کدوم از اونا خاطره ای داشت .حالش خوب نبود یه احساسی داشت خفش میکرد ناگهان چشمش به یک کلاه گیس با موهای بلوند که ته کشو قایمش کرده بودند افتاد با تعجب برداشتش کمد رو بهم ریخت نمیدونست دنبال چی باید بگرده فقط شروع کرد به گشتن.چند عطر زنانه ویک گوشی موبایل ناشناس، روشنش کرد شماره اش رو خوب میشناخت شماره غریبه ای بود که برای سام پیام عاشقانهمیفرستاد بود.گیج شده بود رشته های موی بلوند رود لباس سام،بوی عطرهای زنانه ای که از لباس سام به مشام میرسید،و پیامهای ارسال شده همه اونجا بودند.نمی فهمید.این چه بازی بود.خدایا کمکم کن.بلاخره پیداش کرد دفترچه خاطراتشون.برش داشت بازش کرد.خط سام رو خوب میشناخت .با اون خط قشنگش نوشته بود:از امروز تنها خودم تو دفتر خواهم نوشت تنهای تنها.بلاخره جواب آزمایشاتم اومد /و دکتر گفت داروها جواب ندادن .بیماریت خیلی پیشرفت کرده سام،متاسفم. آه خدایا واسه خودم غمی ندارم اما مولی نازنینم.چه طوری آمادش کنم،چطوری.اون بدون من خواهد مرد و این برای من از تحمل بیماری ومرگم سختر.مولی بقیه خطها رو نمیدید خدایا بازم یه کابوس دیگه.اخرین صفحه رو باز کرد.اوه خدایای من این صفحه رو برای من نوشته:مولی مهربانم سلام.امیدوارم هیچوقت این دفتر رو پیدا نکرده باشی و اونو نخونده باشی اما اگر الان داری اونو میخونی یعنی دست من رو شده.منو ببخش میدونستم قلب مهربونت تحمل مرگ منو نخواهد داشت.پس کاری کردم تا خودت با تنفر منو ترک کنی.این طوری بهتر بود چون اگر خبر مرگم رو میشنیدی زیاد غصه نمیخوردی.اینو بدون تو تنهای عشق من در هر دو دنیا هستی و خواهی بود.سعی کن خوب زندگی کنی غصه منو هم نخور اینجا منتظرت خواهم موند .عاشقانه و قول میدم هیچوقت دیگه ترکت نکنم. بخاطر حقه ای که بهت زدم هم منو ببخش .اونی که عاشقانه دوستت داره سام.راستی به یکی از دوستام سپردم مواظب باشه چراغ ورودی در خونمون همیشه روشن بمونه که اگه یه روزی برگشتی همه جا تاریک نباشه.سام تو.مولی برگشت و به عکس سام روی دیوار نگاه کرد. سام منو ببخش .بخاطر اینکه توی سختترین لحظات تنها گذاشتمت منو ببخش. چشمای سام هنوز توی عکس میدرخشید و به اون میخندید


+ نوشته شده در سه شنبه 19 شهریور1392 ساعت 16:20 توسط امیر |

كوفتت اگه خنديد و نظر نذاشتي هاااااااااااااااااااااااااااا

ﺯﻣﺎﻧﻰ ﮐﻪ ﻣﺎ ﻣﺪﺭﺳﻪ ﻣﻰ ﺭﻓﺘﯿﻢ ﯾﮏ ﻧﻮﻉ ﺍﻣﻼ

ﺑﻮﺩ ﺑﻪ ﻧﺎﻡ “ﺍﻣﻼ ﭘﺎﺗﺨﺘﻪ ﺍﻯ” ، ﺩﺭ ﻧﻮﻉ

ﺧﻮﺩﺵ ﻋﺬﺍﺑﻰ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻯ ﮐﺴﻰ ﮐﻪ ﭘﺎﻯ

ﺗﺨﺘﻪ ﻣﻰ ﺭﻓﺖ ، ﯾﻪ ﺣﺴﻰ ﺩﺍﺷﺖ ﺗﻮ

ﻣﺎﯾﻪ ﻫﺎﻯ ﺍﻋﺪﺍﻡ ﺩﺭ ﻣﻼ ﻋﺎﻡ ﻭ ﺑﺮﺍﻯ

ﻫﻤﮑﻼﺳﻰ ﻫﺎﻯ ﺗﻤﺎﺷﺎﭼﻰ ﭼﯿﺰﻯ ﺑﻮﺩ

ﻣﺼﺪﺍﻕ ﺗﻔﺮﯾﺢ ﺳﺎﻟﻢ

.

.

یکی از معضلات دوران بچگیم این بود که چرا من نمی تونم

مثل شخصیت های کارتونی که اشکاشون به دو طرف پرت می شد گریه کنم!

کلی تلاش می کردم مثل اونا باشم موقع گریه کردن.

مثلا سرمو بالا بگیرم دهنمو باز کنم یا چشامو تنگ کنم که بازم جواب نمی داد

.

.

گرگه: خونه خاله کدوم وره؟

گوسفندا: از این وره … از اون وره … از این وره … از او وره!

خب این نشون میده که ما از همون اول تو کار اسکل کردن و خل بازی بودیم

.

.

ﺩﯾﺸﺐ ﺑﺎﺑﺎﻡ ﺭﻓﺖ ﻣﺴﺎﻓﺮﺕ

ﺍﻭﻣﺪﻡ ﮐﻮﻟﺮ ﺭﻭ ﺯﯾﺎﺩ ﮐﻨﻢ ﺳﻮﺧﺖ!

ﮐﻠﯿﺪﺍﺳﺮﺍﺭ :|

.

.

ﯾﺎﺭﻭ ﺗﻮﯼ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﻣﯿﺮﻩ ﺩﺍﺧﻞ ﮐﺎﺑﯿﻦ ﺧﻠﺒﺎﻥ ﺑﺎ ﺗﻬﺪﯾﺪ ﻣﯿﮕﻪ ﺑﺮﻭ

ﻓﺮﺍﻧﮑﻔﻮﺭﺕ

ﺧﻠﺒﺎﻥ ﯾﻪ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﺑﻬﺶ ﻣﯿﮑﻨﻪ ﻣﯿﮕﻪ ﭘﺲ ﺍﺳﻠﺤﻪ ﺍﺕ ﮐﻮ !؟

ﯾﺎﺭﻭ ﻣﯿﮕﻪ ﺭﻓﺎﻗﺘﯽ ﺑﺮﻭ ﺩﯾﮕﻪ ﺣﺘﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﺯﻭﺭ ﺑﺎﻻ ﺳﺮﺗﻮﻥ ﺑﺎﺷﻪ

.

.

تو میوه فروشی دیدم نوشته بود :

شلیل مجلسی” ! مگه شلیل اسپرت هم داریم…؟!

.

.

سخت ترین کار تو دوران دانش آموز بودن ، خوردن نارنگی زیر میز بود!

لامصب بوش تا دفتر میرفت

.

.

تاپ تاپ خمیر

شیشه پر پنیر

دست کی بالاست؟؟

مدرسان شریف

.

.

لامصـــب بعضیا ﺑﺎ ﻋﯿﻨﮏ ﺁﻓﺘﺎﺑﯽ ﻋﯿﻨﻪ ﻫﻨﺪﻭﻧﻪ ﺩﺭ ﺑﺴﺘﻪ ﺍﻥ

ﻋﯿﻨﮑﻮ ﺑﺮ ﻣﯿﺪﺍﺭن ﺍﺻﻦ ﺗﺼﻮﺭﺍﺗﻪ ﺁﺩﻡ ﻟﻪ ﻣﯿﺸﻪ

.

.

والا اسمش زنگ تفریح بود

ما که همش توش مشق هاى ساعت بعد مینوشتیم

.

.

تو خونمون از ترس مامانم طوری فرهنگ سازی شده که همه با لیوان میرن دم یخچال

ولی پارچو سر میکشن و خیلی آروم میان لیوانو میزارن سر جاش میرن

.

.

هه .. شماره بعضیارو باید تو گوشیت نگه داری ،

نه واسه اینکه بهشون زنگ بزنی ،

واسه اینکه اگه اونا زنگ زدن جواب ندی ...

.

.

به سلامتی دختری که گفت:

درسته ماشین نداره ، اما دوستم که داره

.

.

بچه های مردم میرن المپیاد فیزیک و ریاضی مدال طلا میگیرن

بعد من هنوز کله مو میکنم تو آستین موقع لباس پوشیدن :|

.

.

اینم از سرعت اینترنت ما

7 تا تب باز میکنم انگار پای منقلم...

باید هـــی مثل این سیخ های کباب از اول تا آخر بهشون سر بزنی ببینی لود شدن یا نه

.

.

ﻣﺎﺩﺭﻡ ﺍﻣﺮﻭﺯ ﺗﺮﺷﯽ ﻣﺨﻠﻮﻁ ﺩﺭﺳﺖ ﮐﺮﺩﻩ

ﺑﻪ ﻏﯿﺮ ﺍﺯ ﺩﻣﭙﺎﯾﯽ ﻫﺎﯼ ﺣﻤﻮﻡ ﺑﻘﯿﻪ ﭼﯿﺰﺍ ﺭﻭ ﺳﺎﻃﻮﺭﯼ ﮐﺮﺩﻩ ﺭﯾﺨﺘﻪ ﺗﻮﺵ





اماده اي ؟!

سر گيج نره ؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!!

.

.

.

.



+ نوشته شده در دوشنبه 11 شهریور1392 ساعت 21:45 توسط امیر |

پسرا دستا بالا ....

ﻓـﺮﻕ ﻣـﺎ ﭘــﺴـﺮﺍ ﺑـﺎ ﺷـﻤـﺎ ﺩﺧـﺘـﺮﺍ ﺍﯾـﻨـﮑـﻪ :

ﺍﮔــﻪ ﺷـﻤـﺎ ﻋـﺸـﻖ ﺟـﺎﺳـﺘــﯿـﻦ ﺑـﯿـﺒـﺮﯼ ﻣـﺎ ﻋـﺸـﻖ ﺩﺍﺭﯾــﻮﺷــﯿــﻢ !
ﺍﮔــﻪ ﺷـﻤـﺎ ﺍﺳـﻄـﻮﺭﺕ ﺑـﺮﺩ ﭘـﯿـﺖ ﺍﺳـﻄـﻮﺭﻩ ﻣـﺎ ﺑـﻬـﺮﻭﺯ ﻭﻭﺛـﻮﻕ !
ﺍﮔــﻪ ﺷـﻤـﺎ ﮐـﻠـﮑـﺴـﯿـﻮﻥ ﺭﮊ ﻟـــﺐ ﻭ ﻻﮎ ﺩﺍﺭﯼ ﻣـــﺎ ﮐـﻠـﮑـﺴـﯿـﻮﻥ ﺳـﻪ ﺳـﺮﯼ ﮔــﺎﺩ ﻓـــﺎﺩﺭ ﺭﻭ ﺩﺍﺭﯾـــﻢ !
ﺍﮔــﻪ ﺷــﻤــﺎ ﯾــﻪ ﺷــﻠــﻮﺍﺭﻭ ﻣﯿـﺨـﺮﯼ ﻗـﯿـﻤـﺘـﺸـﻮ ﺩﻭ ﺑـﺮﺍﺑـﺮ ﻣـﯿـﮑـﻨـﯽ ﺑـﺮا ﮐـﻼﺳــﺶ ﻣـﺎ ﻧـﺼـﻔـﺶ ﻣـﯿـﮑـﻨـﯿـﻢ ﺗـﺎ ﻧـﮕـﻦ ﮐـﺮﺩﻥ ﺗـﻮ ﭘـﺎﭼـﺖ!!
اﮔـﻪ ﺷـﻤـﺎ ﻋـﺎﺷـﻖ ﭘـﯿـﺘـﺰﺍ ﻫـﺴـﺘـﯽ ﻣـﺎ ﻣـﯿـﻤـﯿـﺮﯾـﻢ بـرا ﺍﺑـﮕـﻮﺷـﺖ !

ﺍﮔـﻪ ﺷـﻤـﺎ ﺍﺯ ﺗـﯿـﮑـﻪ ﺭﻓـﯿـﻘـﺖ ﻧـﺎﺭﺍﺣﺖ ﻣـﯿـﺸـﯽ ﺍﺯ ﻓـﺮﺩﺍ ﺩﯾـﮕـﻪ ﺑـﺎﺵ ﮐـﺎﺭﯼ ﻧـﺪﺍﺭﯼ ﻣـﺎ ﺭفـیـقـامـون بـیـشـتـر ﻣـﯿـﺸـﻪ ﻭ ﺍﺯ ﻓـﺮﺩﺍﺵ 24 ﺳـﺎﻋـﺘـﻪ ﺑـﺎ ﻫـﻤـﯿـﻢ !


+


یه مرد حتی اگه چهار تا استخون پوسیده هم باشه ...
گاهی میشه تکیه گاهت ,
گاهی سایه سرت , گاه انگیزه زندگیت ,
ممکنه بشه همه وجودت .
اصلا مگه میشه بدون مرد زندگی کرد ؟!!!
مگه میشه پدر نداشت ؟! قید برادر رو زد ؟!
بدون عشق زندگی کرد ؟!!!
فقط کافیه یه مرد , مرد باشه ...
میشی بیخیال دنیا ,
اصلا اون میشه همه ی دنیات !!!!


+ نوشته شده در پنجشنبه 31 مرداد1392 ساعت 13:59 توسط امیر |

دلتنگي هاي دلم ...




می دانم ازمیان مخاطب های خاصت مرا کنار گذاشته ای

و از میان دوستت دارم هایت خوب هایش را برای من سوا کرده ای...

اما من همانی نیستم که تو می شناختی...

احساساتم شکسته،ذوقی نمانده،به ربات بیشتر شباهت دارم تا آدم...

برو به سلامت!!!
دلتنگی ها راهم خرج همان سیب های کرم خورده ی روی زمین کن...





امید به زنگی یعنی بیمار مبتلا به سرطان وقت رانندگی کلاه کاسکتش یادش نره....








+ نوشته شده در یکشنبه 27 مرداد1392 ساعت 13:7 توسط امیر |

کاش هر کسی که می رفت خاطره هاشم با خودش جمع می کرد می برد

ﻗﺎﻧﻌﻢ … !
ﺍﻭ ﻗﺴﻤﺖ ﻣﻦ ﻧﺒﻮﺩ …!
ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺑﻮﺩ …!
ﻗﺮﺑوﻥ ﺩل خودم ﻛﻪ ﻣﺎﻝ ﻣﺮﺩﻡ ﺧﻮﺭ ﻧﻴﺴﺖ !


+


رفيق من غصه برم داشته ...
غصه من كه عين تو نيست ....
(ديالوگ گوزنها)
حرفام شدن تيكه خداييش ميخوام حرف بزنم
ميترسم به كسي برخوره
اخه نيست از بس اين جماعت خوبن ...
اخي الهييييي

؟!!!!!!!!

خدايا
براي بدست اوردن دلش با قسمتت ميجنگم
پس خطو نشان دوزخت را براي من نكش
جهنم تر از نبودنش جايي را سراغ ندارم


+




اينم پيك اخر بزنيم به
سلامتی اعدامی ک جرم رفیقشو گردن گرفت، بالای چوبه دار ازش پرسیدن حرف اخر؟
گفت ب رفیقم بگید ازین بیشتر از دستم بر نیومد.

نوش...

+ نوشته شده در سه شنبه 15 مرداد1392 ساعت 17:16 توسط امیر |