اشکهای خند دار

هرگاه که دوست داری کسی همواره به یادتو باشدبه یادمن باش که همواره به یادتو هستم. "آیه 152/سوره بقره"

صفحه اصلی | عناوین مطالب | تماس با من | پروفایل | قالب وبلاگ

راننده تاکسی: دانشجویی

+ بله

- راننده: زنگ میزنی خونه حتما باپدرت هم حرف بزن پسرم هرموقع زنگ میزنه فقط با مادرش حرف میزنه دلم براش تنگ شده !

+ نوشته شده در شنبه 21 تیر1393 ساعت 2:48 توسط امیر |

زن زندگيست
و
مرد امنيت
و چه خوب مي شود وقتي
مردي تمامِ مردانگيش را
خرجِ
امنيتِ زندگيش كُند
و چه زيبا مي شود وقتي زني
تمامِ زندگيش را
خرجِ
غرورِ امنيتش كُند ...

+ نوشته شده در دوشنبه 9 تیر1393 ساعت 1:15 توسط امیر |

الهی ..

 

 

خدایا دستانم را بگیر

جاده ی پیش رویم بسیار لغزنده است

و من نوپا خدایا در آغوشم بگیر هوا سرد است و من لرزان و تب دار

 

خدایا فراموشم نکنجز تو کسی را ندارم

و

گرگها زوزه کشان در پی طعمه اند

خدایا کنارم بمان...

+ نوشته شده در یکشنبه 8 تیر1393 ساعت 15:51 توسط امیر |


 

خوشبخت باش!

هماني باش كه ميخواهي، اگر ديگران آن را دوست ندارند، بگذار نداشته باشند...

خوشبختي يك انتخاب است، زندگي راضي نگه داشتن همه نيست...

+ نوشته شده در شنبه 31 خرداد1393 ساعت 2:29 توسط امیر |

مرد يعني اين ...


سرت را بالا بگیر

این همه خجالت از چه!
خودت را نگیر!
از وضع ظاهرت شرم سار نشو!
مرد همین تو هستی..
آری تو...
تویی که از طلوع آفتاب تا دم دمای غروب عرق ریخته ای
تاااا
چراغ خانه ای روشن بماند.
تاااا
نان سر سفره أت حاصل غیرت تو باشد..
پس آزادانه در میان مردم راه برو
و بدان که مردانی از جنس تو کم هستند...
هر یک قدم تو در روی زمین
شرف دارد به تمام نفس های مردانی از جنس این زمانه!!

+ نوشته شده در جمعه 19 اردیبهشت1393 ساعت 13:56 توسط امیر |


اصن دختر باس وختی اقاشون خوابه...
چنان گازی ازش بگیره که سه متر بپره هوا
بعدش یه پارچ اب روش خالی کنه
بعدش یه بشکون ریز ازش بگیره همچین که بخوره زمین هوا بره
بعدش که اقاشون حسابی داغون شد
بپره بغلشو بوسش کنه

+ نوشته شده در سه شنبه 9 اردیبهشت1393 ساعت 0:27 توسط امیر

ببخشيد ولي دلم گرفت گفتم شما هم ببينيد واقعا دمشون گرم

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 فروردین1393 ساعت 20:37 توسط امیر |

مرد باس...


ﻣﺮﺩ ﺑﺎﻳﺪ ﻭﻗﺘﻲ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺯﻧﺶ ﻋﺼﺒﺎﻧﻲ ﻣﻴﺸﻪ ﻓﺮﻳﺎﺩ ﺑﺰﻧﻪ ، ﺑﻌﺪ ﻛﻤﺮﺑﻨﺪﺵ ﺭﻭ ﺩﺭ ﺑﻴﺎﺭﻩ ، ﺑﺮﻩ ﺳﻤﺘﺶ ، ﻛﻤﺮﺑﻨﺪ ﺭﻭ ﺑﻨﺪﺍﺯﻩ ﺩﻭﺭ ﻛﻤﺮﺵ ﻭ ﺑﺎ ﭼﺸﻢ ﻏﺮﻩ ﻭ ﻣﻼﻳﻤﺖ ﺑﻬﺶ ﺑﮕﻪ :

ﺑـــــــــــﻮﺱ ﻳﺎ ﻛﺘﻚ !!!؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در جمعه 22 فروردین1393 ساعت 21:23 توسط امیر |

اولين پست 93

دوس دارم
 ی روز
 اره فقط ی روز
 دنیارو از نگاه مادری ببینم
 که هر بسته قرص کودک سرطانیش دو ملیون تومنه,
 شوهرش ی کارگر سادس,
 ولی ایمانش ی دریاس,
 میخوام ببینم خدای اون چه شکلیه که اینجوری عاشقشه




ﯾﺎﺩﺕ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﺴﯽ ﮐﻪ ..
ﺗﻮ ﺭﺍ ﺩﻭﺳﺖ ﺩﺍﺭﺩ ﺑﺎ ﺗﻮ ﻣﯿﻤﺎﻧﺪ ،
ﺑﺮﺍﯾﺶ ﻣﻬﻢ ﻧﯿﺴﺖ ﺗﻮ ﺯﯾﺒﺎﯾﯽ ﯾﺎ ﺯﺷﺖ ...
ﭼﺎﻗﯽ ﯾﺎ ﻻﻏﺮ ...
ﺑﺮﺍﯼ ﺩﺍﺷﺘﻨﺖ ﻣﯽﺟﻨﮕﺪ
ﺑﺎ ﻫﺮ ﻭﺳﯿﻠﻪ ﻭ ﺍﺑﺰﺍﺭﯼ ﮐﻪ ﺩﻡ ﺩﺳﺘﺶ ﺑﺎﺷﺪ..
ﺑﺮﺍﯼ ﻧﮕﻬﺪﺍﺷﺘﻨﺖ ،
ﺑﺮﺍﯼ ﺑﺎ ﺗﻮ ﺑﻮﺩﻥ ﻭ ﮐﻨﺎﺭ ﺗﻮ ﻣﺎﻧﺪﻥ ﻫﻤﻪ ﮐﺎﺭ ﻣﯿﮑﻨﺪ ...
ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﭼﯿﺰﺵ ﻣﺎﯾﻪ ﻣﯽ ﮔﺬﺍﺭﺩ
ﺍﺯ ﺟﺎﻧﺶ ... ﻣﺎﻟﺶ ... شخصییتش ...
حتی ﺁﺑﺮﻭ ﻭ ﺍﻋﺘﺒﺎﺭﺵ ...
ﻓﻘﻂ ﻣﯿﺨﻮﺍﻫﺪ ﺗــــــﻮ ﮐﻨﺎﺭﺵ ﺑﺎﺷﯽ ...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 فروردین1393 ساعت 15:2 توسط امیر |

موافقي ؟!

پسری که با عشقش مثل یه "پرنسس" رفتار میکنه
مشخصه که تو دستای یه "ملکه" بزرگ شده ...




مرد باس تو ماشین موقع دنده عوض کردن
دست زنش ازش جدا نشه.....
مرد باس وقتی تماس منزل رو جواب میده بگه جان دلم تا زنش دلش ضعف بره واسش.....

+ نوشته شده در جمعه 16 اسفند1392 ساعت 0:37 توسط امیر |

گوشه 2 چشمتون رو بکشید و اگه چیزی دیدید و دوسش داریدقول بده سه تا نظر بزاري!


+ نوشته شده در جمعه 25 بهمن1392 ساعت 0:2 توسط امیر |

با کلاس ترین اسم دختر


+ نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1392 ساعت 23:48 توسط امیر |

همه مشکلات از وقتی شروع میشوند که بخواهی احساست را به کلمه ترجمه کنی...



ماه هاست فراموشش کرده ام


خاطراتش را هم

اما نمیدانم چرا هنوز

دستانم با نوشتن نامش ذوق می کنند؟!

+ نوشته شده در سه شنبه 8 بهمن1392 ساعت 2:25 توسط امیر |

یک فداکار گم نام و دو فداکار نامی

 
نفر سمت راست دهقان فداکار همون ریز علی خواجوی که همه میشناسیمش و توی کتابای دبستانمون باهاش آشنا شدیم
نفر سمت چپ: پدر حسین فهمیده که اونم خوب میشناسیم و با فداکاری پسرش همه آشنا 
هستیم اما نفر وسط رو کی میشناسه ؟
 
ایشون حسن امیدزاده ، معلم فداکاری هست که در سال 76 برای نجات ۳۰ دانش آموز گرفتار در آتش سوزی مدرسه روستای "بیجارسر شفت" خود را به شعله های آتش زد و از ناحیه سر و صورت دچار سوختگی شدید شد
 
یشون پس از ۱۵ سال تحمل درد و رنج ناشی از سوختگی شدید  در بیمارستان فومن جان به جان آفرین تسلیم کرد
 
این فداکاری رو باید توی کتابای تاریخ نوشت

+ نوشته شده در سه شنبه 17 دی1392 ساعت 18:40 توسط امیر |

يه مرد واقعي ...


یک مرد واقعی همانطوری با همسرش
رفتار میکند
که میخواهد مرد دیگری

با دخترش رفتار کند






+ نوشته شده در دوشنبه 9 دی1392 ساعت 16:51 توسط امیر |

بعله اينجورياست


ﻣﻦ ﺗـــــــــــﮏ ﭘﺮﻡ ...

ﻭﻟﯽ ﺯﯾﺮ ﭘـــﺮﻡ ﺧﯿﻠــــــــــﯿﺎﺭﻭ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﺍﮔﻪ ﺑﺎﺗــــــــﻮﺍﻡ ...
ﺑﺪﻭﻥ ﺩﻭﺳـــﺘﺖ ﺩﺍﺭﻡ ...
ﻧﻪ ﺍﯾﻨــــــﮑﻪ ﺁﺩﻡ ﮐـــــــﻢ ﺩﺍﺭﻡ..
.

+ نوشته شده در دوشنبه 2 دی1392 ساعت 0:23 توسط امیر



Photo: ‎دوست دارم

برگردم اون دوران که

مامانم بیدارم میکرد و میگفت:

پاشو ببین چه برفی اومده …‎




دوست دارم

برگردم اون دوران که

مامانم بیدارم میکرد و میگفت:

پاشو ببین چه برفی اومده …

+ نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1392 ساعت 20:13 توسط امیر |

حتما بگو


+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392 ساعت 16:16 توسط امیر |

نقش یک خنده به صورت دارم


آخرین بار که من از ته دل خندیدم. علتش پول نبود...

انعکاس جوک هر روز نبود
علتش چهره زولیده یک دلقک گیج یا زمین خوردن یک کور نبود...
من به من خندیدم...
که چونان دلقک گیج پای میلنگانم
نقش یک خنده به صورت دارم و دلم غمگین است...

+ نوشته شده در سه شنبه 12 آذر1392 ساعت 0:9 توسط امیر |


کوله پشتی اش را برداشت و راه افتاد.
رفت که دنبال خدا بگردد و گفت: تا کوله ام از خدا پر نشود برنخواهم گشت.
نهالی رنجور و کوچک کنار راه ایستاده بود, مسافر با خنده اي رو به درخت گفت: چه تلخ است کنار جاده
بودن و نرفتن
درخت زیرلب گفت: ولی تلخ تر آن است که بروي وبی رهاورد برگردي. کاش می دانستی آنچه در جست
وجوي آنی, همین جاست...
مسافر رفتو گفت: یک درخت از راه چه می داند, پاهایش در گل است, او هیچ گاه لذت جست وجو را
نخواهد یافت.
و نشنید که درخت گفت: اما من جست وجو را از خود آغاز کرده ام و سفرم را کسی نخواهددید جز آن که
باید.
مسافر رفت و کوله اش سنگین بود. هزار سال گذشت, هزار سالِ پر خم و پیچ, هزار سالِ بالا و پست.
مسافر بازگشت رنجور و ناامید. خدا را نیافته بود, اما غرورش را گم کرده بود...
به ابتداي جاده رسید. جاده اي که روزي از آن آغاز کرده بود. درختی هزار ساله, بالا بلند و سبز کنار جاده
بود.
زیر سایه اش نشست تا لختی بیاساید.
مسافر درخت را به یاد نیاورد. اما درخت او را می شناخت.
درخت گفت: سلام مسافر, در کوله ات چه داري, مرا هم میهمان کن.
مسافر گفت: بالا بلند تنومندم, شرمنده ام, کوله ام خالی است و هیچ چیز ندارم.
درخت گفت: چه خوب, وقتی هیچ چیز نداري, همه چیز داري.اما آن روز که می رفتی, در کوله ات همه چیز
داشتی, غرور کمترینش بود, جاده آن را از تو گرفت.
حالا در کوله ات جا براي خدا هست و قدري از حقیقت را در کوله مسافر ریخت...
دست هاي مسافر از اشراق پر شد و چشم هایش از حیرت درخشید و گفت: هزار سال رفتم وپیدا نکردم و
تو نرفته اي, این همه یافتی!
درختگفت: زیرا تو در جاده رفتی و من در خودم , و پیمودن خود, دشوارتر از پیمودن جاده هاست ...
این داستان برداشتی است از فرمایش حضرت علی (ع)
"من عرف نفسه فقد عرف ربه"
آن کس که خود را شناخت به تحقیق که خدا را شناخته است

+ نوشته شده در جمعه 26 مهر1392 ساعت 4:1 توسط امیر |